|
مرغ عشقی خسته بود، که دلش شکسته بود همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس چشش افتاد به قفس، دل اون بد جوری سوخت تو چش مرغ اسیر، غم دلتنگی رو دید تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست بریم تا اون بالاها سوار ابرها بشیم بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت آسمون سرخابی شد سوز برگ از راه رسید چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد نگاهش به آسمون، تا که دق کردش و مرد + نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 3:20 بعد از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
|