|
یه روزی قلبت رو دزدیدم برای اینکه جاش امن باشه، اون رو توی قلب خودم گذاشتم، ولی این رو نمی دونستم که اگه یه روز بخوای قلبت رو پس بگیری، باید قلبم رو بشکنی تا برش داری... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 10:4 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
گاهی آرزو می کنم کاش هرگز نمی دیدمت تا که امروز غم ندیدنت را بخورم، کاش لبخندهایت اینقدر زیبا نبود که امروز آرزوی دیدن یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم، کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا که امروز چشمان من به یاد آن لحظه ها بهانه بگیرند و اشک بریزند، کاش حرف دلم را بهت نگفته بودم تا که امروز با خودم نگم: آخه اون که می دونست چقدر دوسش دارم پس چرا...........؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 10:2 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
گفتم عاشقتم، گفتی آدم زیاده. گفتم معتاد نگاهتم، گفتی نگات خماره. گفتم از عشقت میمیرم، گفتی یکی از مزاحمهام کم میشه. بعد از اون روز با خود عهد کردم که دیگه عاشق نشم، دیگه چشمای کسی را نگاه نکنم، دیگه باور نکنم.... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 10:1 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضاء با او مخالف بودند، قلب شروع کرد به طرفداری از عشق، آهای عشق مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدنش را داشتی، ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی و شما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟ همه اعضاء روی برگردانند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند و قلب در جلسه ماند، عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بیزارند ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی؟ قلب نالید و گفت: من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 9:58 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
ای فرشته محبوبم تو را دوست دارم، برای عشقت، برای محبتت، تو را به اندازه حامی جهانیان دوستت دارم، به جای روزگارانی که نمی زیسته ام دوستت دارم، به جای همه ی انسانهایی که دوست نمی دارم تو را دوست دارم،. محبت تو محبت آسمان، عشق تو عشق زمین، تو آنی که مرا با تمام وجود برمی انگیزی تا به سوی شهر محبت ها و سعادت بال گشایم. تو را هرگز فراموش نمی کنم و تا زنده ام و قلبم می تپد تو را به خاطر دارم. آسمان رانتوان با گامها پیمود، دریا را نتوان با جام پیمانه کرد و محبت تو را با دهان و مقدار هرگز نتوان سنجید، زیرا بی انتهاست. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 9:56 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد، برای دلی که هیچ ظلمی نکرد و هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد. اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد، برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد، دلی که نمی دانست دل او عاشق دیگری است، می دانی می خواستم نفرینت کنم... نفرینت کنم تا هر چه که روزی با من کردی بر سرت بیاید اما نتوانستنم.... نتوانستم. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 9:52 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
اگر دورم زیادت دلیل بی وفایی نیست وفا آنست که نامت را همیشه بر لب دارم عزیزم، بيا برويم از اين ديار غريب كسي اينجا ما را نمي شناسد در ميان اينهمه صدا،هيچكس حرف ما را نمي فهمد كسي نيست كه بر او تكيه كنيم غم و شاديهايمان را با او تقسيم كنيم اي تنها ستاره ي شب سياه من، اينجا كسي مفهوم عشق را نمي فهمد آه،چه بلايي بر سر اين ديار آشنا آمده است؟؟؟؟؟ حاليا، اينجا هميشه شب است كسي رنگ سپيدي را نمي شناسد اي تنها نسترن باقي مانده از باغ خزان زده ي من؛ بيا به شهري برويم كه آنجا عاشقان را دوست دارند........ شمع اگر سوخت و به پروانه وفادار نبود من بر آنم كه بسوزم به كنارت اي دوست بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري مانده بود كه بسته بود... به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد،دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 9:39 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 7:54 بعد از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
ای همراه مـــــــــن تنــــــها با تو تا اوج عشـــــــق هـم پـــــــــــــروازم با قلب تودلدارمن هم آوازم توهمپـــــــــای من، تنـــها با من هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــــــم ما، دل میبازیم دریادریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدائیم ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم ای تورؤیـای شبهای مـــــــن عشقو ببین تو چشمای من دستاتوتو دســت من بگذاردرلحظه های دیـدار
عشق یعنی با تو خواندن از جنون عشق یعنی خارها هم گل کنند
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 7:53 بعد از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 7:51 بعد از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
نظر یادتون نره + نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 10:55 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
گناه من شايد اين بود... گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را + نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 10:38 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود... + نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 10:37 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 10:34 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
نمي تونم گريه کنم شکنجه ميشم از خودم نمي تونم شکوه کنم انگاري کوه غصه ها رو سينهءمن اومده آخ ! داره باورم ميشه خنده به ما نيومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بي کسي يه عمره که در به درم حتي صداي نفسم ميگه که توي قفسم من واس آتيش زدن يه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون يه کم منو حوصله کن نگو که از اين روزگا ر يه خورده کمتر گله کن منو به بازي مي گيرن عقربه هاي ساعتم برگهء تقويم مي کنه لحظه به لحظه لعنتم آهاي زمين ! يه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن + نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 10:30 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
نذاري توجاده ها تورو از من بگيرن ، تو خودت خوب مي دوني ، توي راه زندگيم ، دلخوشم به بودنت ، پس نكني يه كاري تا فرق نكنه چه بودنت ، نبودنت
براي عشق تمنا کن ولي خار نشو. براي عشق قبول کن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه کن ولي به کسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشکن براي عشق جون خودتو بده ولي جون کسي رو نگير. براي عشق وصال کن ولي فرار نکن . براي عشق زندگي کن ولي عاشقونه زندگي کن . براي عشق بمير ولي کسي رو نکش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 10:45 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
دوستت دارم م.......
دوست دارم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 10:10 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
88888888111111111188881111111111888888888888888888888888888888888888888888888888888 + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 10:4 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
اي كاش خواننده بودم واز تو مي خواندم اي كاش نويسنده بودم وراز تو را مي نوشتم اي كاش نقاش بودم و تو را نقاشي مي كردم اي كاش راننده بودم وبا تو همسفر مي شدم اي كاش ستاره بودم و در تو جايي داشتم اي كاش اهنگ بودم و تو شعرم بودي اي كاش من ساعت بودم وتو عقربه هايم بودي اي كاش در قلبت جاي داشتم تا مي دانستي كه چقدر دوست دارم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 9:58 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل را به یکدیگر پیوند می دهد -عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید عشق آن نیست که1دل به100یار دهی عشق آن است که100دل به 1یار دهی عشق نمی پرسه" + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 9:56 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
اما من و تو..... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 9:34 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
يكي تو و ديگري وجود تو . يكي خدا و ديگري تو . يكي تو و ديگري خوشبختي تو . يكي تو و ديگري براي با تو موندن تا همیشه + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 9:32 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 9:30 قبل از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
خدایا به من آرامشی عطا کن تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم و قدرتی عطا کن تا تغییر دهم آنچه را می توانم عوض کنم. به من بینشی عطا کن تا تفاوت این دو را بفهمم و متوقع نباشم که دنیا ومردم آن مطابق میل من رفتار کنند
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 4:47 بعد از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
اينجا ايران است. حکومتش ،حکومت امام زمان است.بر مبناي قرآن است. رهبرش ،رهبر مستضعفين جهان است. قوت غالب مردم نان است. بهاي نان،به قيمت جان است. ثروتش براي فلسطينيان است.دانشگاهش ،ستاره باران است. جاي روشنفکرانش ، زندان است. هر که فرياد بزند ،از کافران است. سکوت نشانه مسلمان است. شرکت در راهپيمايي بزرگترين نشانه ايمان است.انچه روز به روز ارزان ميشود جان انسان است + نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 4:44 بعد از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست كهنه فروش داد ميزنه : چراغ شکسته ميخريم .... کفشاي پاره ميخريم ... اسباب کهنه ميخريم ... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟ + نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 4:40 بعد از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
لحظه جدایی خورشید و دریا . دریا ناراحت است. ناراحت و خشمگین. به قدری خشمگین که موجش سر به فلک می کشد. خدایا از تو خواهش می کنم که شب را به سر برسانی. که سحرگاهان دوباره فرا رسد. که خورشید به آسمان آید. و برای روزی دیگر با دریا همراه شود. + نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 4:38 بعد از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
به كدامين راه بايد رفت؟
كدامين گل را بايد چيد؟ اصلا كدامين خانه گل دارد؟ در كجا عشق را بايد جست؟ در پناه اين شب سياه؟ در دل صحراي پير؟ در قلب انار يا طعم يه سيب؟ تا كدامين ثانيه؟ اصلا اين دنيا كجايش عشق است؟ اندرون قلبها شب سياه به سپيدي مي زند. عشقي نيست؛روزني نيست. در كدامين چشم مهر را بايد جست؟ راه را طي مي كنم.آري اين راهي بي انتهاست. مي بينم دختركي؛ تكيه بر درخت نار؛ چشمانش آبيست؛ دخترك مي پرسد: پس عشق كجاست؟ + نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 4:35 بعد از ظهر توسط •**•.ღفـــرشـــیــــــــدღ•**•. |
|